حکایات و لطایف تاریخی ۱( آتش حسد)
حکایات و لطایف تاریخی ۱
| آتش حسد |
در زمان یكی از خلفا مرد ثروتمندی بود، روزی وی غلامی را از بازار خرید، اما از روز اولی كه این غلام را خریده بود با او مانند یك غلام عمل نمیكرد، بلكه مانند یك آقا با او رفتار مینمود.یعنی بهترین غذاها را به او میداد، بهترین لباسها را برایش میخرید، آسایشش را فراهم میكرد. درست مانند فرزندش به وی میرسید، حتی شاید از فرزندش هم بهتر، علاوه بر این همه توجه و لطفی كه به او میكرد پول زیادی هم دراختیارش میگذارد. ولی غلام ارباب خود را همیشه در حال فكر میدید و او را اغلب اوقات ناراحت مییافت. بالاخره ارباب تصمیم گرفت تا غلام خویش را آزاد سازد و یك پول و سرمایه زیادی هم به او بدهد، بعد یك شب با او نشست و درد دل خود را بیرون ریخت و رو به غلام كرد و گفت: ای غلام، من حاضرم كه تو را آزاد كنم و این اندازه پول هم به تو بدهم، ولی آیا میدانی كه این همه خدمت هایی كه من به تو كردم برای چه بود؟ غلام: نه ! برای چه؟ گفت: برای یك تقاضا! فقط اگر تو این یك تقاضا را انجام دهی هر چه كه من به تو دادم حلال و نوش جانت باد. و اگر این را انجام ندهی، من از تو راضی نیستم، اما چنانچه خود را برای انجام آن حاضر كنی من بیش از اینها به تو میدهم. غلام گفت: هر چه بفرمایی اطاعت میكنم، تو ولی نعمت من هستی، تو به من حیات دادی، ارباب: نه بایستی قول قطعی بدهی، زیرا میترسم كه پیشنهاد كنم و تو بگویی نه! غلام: مطمئن باش، هر چه میخواهی پیشنهاد كنی بفرما. همینكه ارباب خوب از غلام قول گرفت، گفت: پیشنهاد من این است، كه تو در یك موقع خاص و در مكان مخصوصی كه بعداً معین خواهم كرد، سرِ مرا از بیخ بِبُری! غلام گفت: یعنی چه؟ ارباب: حرف من این است. غلام: چنین چیزی ممكن نیست. ارباب: من از تو قول گرفتم و تو باید به قول خود وفا نمایی. مدتی از این گفتگو گذشت تا یكی از شبها، نیمه شب غلام را بیدار كرد، كارد تیزی بدست او داد و دست دیگر او را گرفت و آهسته حركت كردند و به پشت بام منزل همسایه رفتند. ارباب در آنجا دراز كشید وخوابید. كیسه پولش را هم به غلام داد و گفت: همین جا سر من را بٍبُر و به هر كجا كه میخواهی بروی، برو. غلام سؤال كرد برای چه؟ ارباب: برای اینكه من این همسایه را نمیتوانم ببینم، مردن برای من از زندگی بهتر است، من رقیب او بودم، او هم رقیب من بوده، ولی اكنون او از من جلو افتاده است، و برای همین، الان دارم در آتش میسوزم، لذا از این عملی كه به تو دستور میدهم، میخواهم بلكه یك قتلی بپای آن بیفتد و او برود به زندان، اگر چنین چیزی عملی بشود، آنوقت من راحت می شوم. من میدانم كه اگر این جا كشته بشوم، فردا میگویند چه كسی او را كشته؟ آن وقت پاسخ خواهند داد: رقیبش او را كشته است و جسدش هم كه در پشت بام رقیبش پیدا شده، پس او را میگیرند و به زندان میاندازند و بالاخره اعدام میشود و مقصود من هم آنجا حاصل شده است. غلام كه دید این مرد تا این حد احمق و بیچاره است، پیش خود گفت پس من چرا این كار را نكنم؟ این برای همان كشته شدن خوب هست. كارد را بر گردن ارباب گذاشت و سر او را از بیخ برید و كیسه پول را هم برداشت و رفت كه رفت. خبر در همه جا منتشر شد، رقیب او را گرفتند و به زندان انداختند. بعد كه خواستند به جرمش رسیدگی كنند خیلی زود به این نتیجه رسیدند كه: اگر این قاتل باشد، پشت بام خانه خودش را برای كشتن رقیبش انتخاب نمیكند! قضیه معمایی شده بود، غلام آخرش وجدانش او را راحت نگذاشت، رفت پیش حكومت وقت، و حقیقت را افشاء نمود، گفت: قضیه از این قرار است كه او را من كشتم و البته این به تقاضای خود او بود، زیرا وی در یك حسدی آنچنان میسوخت كه مرگ را بر زندگی ترجیح میداد. وقتی كه فهمیدند قضیه از این قرار است و اطمینان یافتند كه غلام درست میگوید، هم غلام و هم آن زندانی متهم را كه رقیب ارباب بیچاره بشمار میآمد از زندان آزاد كردند.[1] |
+ نوشته شده در یکشنبه سوم مهر ۱۳۹۰ ساعت 11:42 توسط شهریاری
|